محمدمهدی خراسانی

توسعه‌دهنده Full-Stack

توسعه‌دهنده نرم‌افزار

توسعه‌دهنده بک‌اند

توسعه‌دهنده اپلیکیشن موبایل

طراح محصول

طراح تجربه کاربری (UX)

طراح رابط کاربری (UI)

طراح وب

طراح گرافیک

تحلیلگر داده

هوش مصنوعی

بینایی ماشین

یادگیری عمیق

یادگیری ماشین

پردازش زبان طبیعی (NLP)

مشاور توسعه سیستم‌های هوش مصنوعی

تحلیلگر تکنیکال بازارهای مالی

مدیر پروژه فناوری اطلاعات

توسعه‌دهنده بلاک‌چین

برنامه نویس میکروکنترلر

نوشته بلاگ

دیده شدن اتفاقی نیست؛ مهندسی می‌شود!

دیده شدن اتفاقی نیست؛ مهندسی می‌شود!

چند وقت پیش جلسه ای با یکی از مدیران ارزش‌آفرین موفق و باتجربه کشورمون داشتم. در میانه گفت‌وگو، بحث به آدم‌ها، شرکت‌ها، برندها و محصولاتی رسید که با وجود توانایی یا کیفیت مناسب، آن‌طور که باید شناخته نمی‌شوند. او سؤال ساده‌ای مطرح کرد که بعد از جلسه در ذهنم ماند:

«آدم‌ها، کسب‌وکارها، برندها، محتواها و ایده‌ها باید چه‌کار کنند که دیده شوند؟»

بعد کمی جلوتر رفت و گفت:

«واقعا چجوری می‌شه یه مدل کسب‌وکار طراحی کرد که مسئله دیده شدن را حل کنه.»

سؤال در ظاهر درباره تبلیغات و بازاریابی بود، اما هرچه بیشتر روی آن فکر کردم، بیشتر متوجه شدم با مسئله‌ای بسیار بزرگ‌تر روبه‌رو هستیم. تقریباً همه می‌خواهند دیده شوند؛ یک متخصص می‌خواهد توانایی‌اش دیده شود، یک هنرمند می‌خواهد اثرش دیده شود، یک شرکت می‌خواهد محصولش را به بازار معرفی کند، یک تولیدکننده محتوا می‌خواهد حرفش شنیده شود و حتی یک ایده، پیش از آنکه بتواند اثری ایجاد کند، باید وارد میدان توجه مردم شود.

اما دیده شدن دقیقاً چیست؟ چرا بعضی چیزها با سرعت در مرکز توجه قرار می‌گیرند و بعضی دیگر، با وجود کیفیت بالا، تقریباً نامرئی باقی می‌مانند؟ و مهم‌تر از همه، آیا واقعاً می‌شود برای این مسئله یک محصول یا کسب‌وکار ساخت؟

دیده شدن با نمایش داده شدن فرق دارد

 

اولین خطایی که در این بحث رخ می‌دهد، یکی گرفتن دیده شدن با بازدید، لایک، دنبال‌کننده یا تعداد نمایش است. ممکن است یک ویدئو میلیون‌ها بار پخش شود، اما هیچ‌کس نام سازنده‌اش را به خاطر نسپارد. ممکن است هزاران نفر وارد سایتی شوند، اما ندانند آن کسب‌وکار دقیقاً چه مسئله‌ای را حل می‌کند. ممکن است یک تبلیغ بارها جلوی چشم مخاطب قرار بگیرد، اما نه اعتماد بسازد و نه به اقدامی منجر شود.

دیده شدن مؤثر یعنی توجه مخاطب مناسب، در زمان مناسب، به پیام مناسب جلب شود و برداشت درستی از ما در ذهن او شکل بگیرد. در نتیجه، هر توجهی ارزشمند نیست. دیده شدن نزد کسانی که هیچ ارتباطی با ما ندارند، بیشتر شبیه سر و صداست تا موفقیت.

ما در دوره‌ای زندگی می‌کنیم که تولید کردن آسان‌تر از هر زمان دیگری شده است. هر کسی می‌تواند مقاله بنویسد، ویدئو بسازد، پادکست منتشر کند، فروشگاه راه بیندازد یا با کمک هوش مصنوعی در مدت کوتاهی حجم زیادی محتوا تولید کند. چیزی که کمیاب شده، محتوا نیست؛ توجه انسان است.

پاسخی که کم‌کم در ذهنم شکل گرفت، این بود:

چیزی دیده می‌شود که وعده‌ی درمان یک درد را بدهد؛ و چیزی موفق می‌شود که واقعاً آن درد را درمان کند.

انسان نمی‌تواند به هیچ‌چیز توجه نکند!

 

انسان، دست‌کم تا وقتی بیدار و هوشیار است، نمی‌تواند توجهش را کاملاً خاموش کند. توجه ممکن است روی یک تصویر، صدا، انسان، فکر، خاطره، ترس یا احساس درونی قرار بگیرد؛ اما هرگز به معنای واقعی کلمه «هیچ‌جا» نیست.

وقتی به صفحه تلفن همراه نگاه نمی‌کنیم، ممکن است متوجه صدای محیط باشیم. وقتی صدای محیط را نمی‌شنویم، شاید درگیر گفت‌وگویی درونی باشیم. حتی زمانی که تلاش می‌کنیم به چیزی فکر نکنیم، توجه ما روی همین تلاش یا روی افکاری قرار می‌گیرد که می‌خواهیم کنارشان بزنیم.

پس مسئله اصلی این نیست که انسان توجه می‌کند یا نه؛ مسئله این است که توجهش به چه چیزی داده می‌شود.

در جهانی که هر لحظه هزاران صدا، تصویر، پیام، محصول و محتوا برای تصاحب توجه ما رقابت می‌کنند، دیده‌شدن یعنی انتخاب‌شدن از میان انبوه چیزهایی که می‌توانستند جای ما را بگیرند.

به همین دلیل، توجه یکی از کمیاب‌ترین منابع جهان امروز است. قبلاً در مقاله «Attention is All We Need؛ توجه تنها چیزی است که ما نیاز داریم» مفصل‌تر درباره بحران توجه و بمباران اطلاعاتی نوشته‌ام. آن مقاله نزدیک‌ترین نوشته من به این بحث است و پیشنهاد می‌کنم برای درک بهتر جایگاه توجه در زندگی امروز، آن را هم بخوانید.

اما هنوز سؤال اصلی باقی است: چه چیزی باعث می‌شود توجه انسان از میان این‌همه محرک، به یک نقطه خاص کشیده شود؟

انسان همیشه در حال فرار از یک وضعیت نامطلوب است.

 

در قرآن آمده است:

«لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِی کَبَدٍ»
همانا انسان را در رنج و سختی آفریدیم.

من این آیه را فقط توصیفی از رنج‌های بزرگ و آشکار زندگی نمی‌بینم؛ بلکه آن را تصویری از وضعیت همیشگی انسان می‌دانم. انسان دائماً با نوعی اصطکاک، کمبود، فاصله، اضطراب، خستگی، ابهام یا نارضایتی روبه‌رو است. گاهی این رنج بسیار جدی است و گاهی آن‌قدر ظریف که حتی نام درد را بر آن نمی‌گذاریم.

گرسنگی، درد است؛ اما بی‌حوصلگی هم وضعیتی نامطلوب است. تنهایی درد است؛ اما احساس تکراری‌شدن زندگی نیز نوعی رنج است. شکست درد است؛ اما ندانستن، دیده‌نشدن، تعلق‌نداشتن، زیبا نبودن، هیجان نداشتن و حتی ناتوانی در بیان یک احساس نیز می‌تواند برای انسان آزاردهنده باشد.

بر همین اساس، در این نظام فکری، درد را این‌گونه تعریف می‌کنم:

درد، هر رنج، مشکل، کمبود یا وضعیت نامطلوبی است که انسان می‌خواهد از آن خارج شود.

با این تعریف، انسان همیشه با نوعی درد روبه‌رو است و توجهش به‌طور طبیعی به سمت چیزهایی کشیده می‌شود که احتمال می‌دهد بتوانند او را از آن وضعیت بیرون بیاورند.

این درمان ممکن است واقعی باشد یا فقط وعده درمان بدهد. ممکن است ریشه مشکل را برطرف کند یا برای چند دقیقه علائم آن را کاهش دهد. ممکن است صادقانه باشد یا صرفاً از درد انسان برای جلب توجه او استفاده کند.

اما در هر دو حالت، آنچه ابتدا دیده می‌شود، وعده‌ی درمان است.

اهمیت از درد به وجود می‌آید

 

در بحث دیده‌شدن معمولاً می‌گوییم انسان به چیزی توجه می‌کند که برایش اهمیت دارد. این گزاره درست است، اما هنوز یک لایه عقب‌تر می‌توان رفت:

چرا یک چیز برای انسان مهم می‌شود؟

در این جهان‌بینی، اهمیت از رابطه یک چیز با درد انسان به وجود می‌آید. هرچه یک محرک، محتوا یا محصول به درد فعال‌تری متصل شود و وعده باورپذیرتری برای درمان آن بدهد، در ذهن انسان مهم‌تر می‌شود.

پس می‌توان این مسیر را چنین ترسیم کرد:

درد، اهمیت می‌سازد؛ اهمیت، توجه را جلب می‌کند؛ توجه، باعث دیده‌شدن می‌شود.

مادری که فرزندش بیمار است، میان ده‌ها تابلوی خیابان، تابلو درمانگاه را می‌بیند. مدیری که فروش شرکتش کاهش یافته، میان صدها محتوای روزانه، مطلبی با عنوان «چرا مشتریان شما دیگر خرید نمی‌کنند؟» را زودتر تشخیص می‌دهد. کسی که احساس تنهایی می‌کند، به پیام، فیلم، موسیقی یا جمعی توجه می‌کند که وعده همراهی و تعلق می‌دهد.

آن تابلو، محتوا یا محصول ناگهان در جهان ظاهر نشده است؛ قبلاً هم وجود داشته، اما اکنون به دلیل ارتباطش با یک درد، مهم شده و در نتیجه دیده می‌شود.

چیزی که ما دوست داریم، فقط به این دلیل که آن را باکیفیت، زیبا یا خلاقانه می‌دانیم، الزاماً دیده نمی‌شود. چیزی دیده می‌شود که مخاطب احساس کند با یکی از رنج‌ها، کمبودها یا وضعیت‌های نامطلوب زندگی او ارتباط دارد.

این یکی از بدیهیاتی است که باید جرئت کنیم درباره‌اش دوباره فکر کنیم؛ زیرا بسیاری از شکست‌های محصول از جایی شروع می‌شوند که سازنده، سلیقه و علاقه خودش را به‌جای مسئله واقعی مخاطب می‌نشاند. شک کردن به بدیهیات گاهی دقیقاً یعنی از خودمان بپرسیم: آیا این چیزی که ما مهم می‌دانیم، برای مخاطب هم واقعاً مهم است؟

درد همیشه آشکار نیست

 

همه دردها به یک شکل در ذهن انسان حضور ندارند. بعضی از دردها کاملاً آشکارند، برخی فقط از طریق نشانه‌هایشان خود را نشان می‌دهند و بعضی هنوز پنهان‌اند.

درد آشکار

مخاطب هم درد را احساس می‌کند و هم می‌تواند آن را به‌روشنی بیان کند:

  • مشتری کافی ندارم.
  • درآمدم پایین است.
  • دندانم درد می‌کند.
  • زمانم تلف می‌شود.
  • حوصله‌ام سر رفته است.
  • احساس تنهایی می‌کنم.

در این وضعیت، مخاطب معمولاً آماده شنیدن وعده درمان است و حتی ممکن است خودش به دنبال راه‌حل بگردد. به همین دلیل، محصولاتی که دردهای آگاهانه و فوری را درمان می‌کنند، معمولاً مسیر ساده‌تری برای جلب توجه و فروش دارند.

درد نیمه‌آشکار

در این حالت، مخاطب نشانه‌ها را احساس می‌کند، اما هنوز نتوانسته مسئله اصلی را تشخیص دهد.

مدیری می‌بیند جلسات شرکت طولانی شده، کارکنان خسته‌اند و پروژه‌ها عقب افتاده‌اند، اما هنوز نمی‌داند مشکل اصلی از نبود فرایند درست مدیریت پروژه ناشی می‌شود. فردی ساعت‌ها شبکه‌های اجتماعی را مرور می‌کند، اما شاید هنوز نفهمیده که در جست‌وجوی تعلق، تأیید یا فرار از اضطراب است.

در اینجا، کسب‌وکار یا محتوا ابتدا باید به مخاطب کمک کند دردش را ببیند و نام‌گذاری کند. لحظه‌ای که فرد می‌گوید «دقیقاً مشکل من همین است»، قلاب اولیه شکل گرفته است.

درد پنهان

گاهی مسئله وجود دارد، اما مخاطب هنوز از آن آگاه نشده یا زندگی همراه با آن را طبیعی می‌داند.

ممکن است محصولی را ببیند و تازه بفهمد کاری که همیشه سخت و زمان‌بر انجام می‌داده، می‌توانسته بسیار ساده‌تر باشد. شاید فیلمی ببیند و ناگهان متوجه شود مدت‌هاست از نظر عاطفی فرسوده شده است. شاید به سفری برود و تازه بفهمد چه‌قدر از روزمرگی خسته بوده است.

در چنین موقعیت‌هایی، درمان فقط بعد از دیده‌شدن درد معنا پیدا می‌کند. محصول پیش از آنکه راه‌حل را معرفی کند، باید فقدان را آشکار کند.

حتی سرگرمی هم درمان می‌فروشد

ممکن است در برابر این نگاه گفته شود که بسیاری از چیزهای پرطرفدار هیچ درد مشخصی را درمان نمی‌کنند. موسیقی، سینما، بازی، ورزش، هنر، طنز و سفر را چگونه می‌توان با درمان درد توضیح داد؟

به نظرم اگر تعریف درد را دقیقاً همان رنج، کمبود یا وضعیت نامطلوبی بدانیم که انسان می‌خواهد از آن خارج شود، بخش بزرگی از صنعت سرگرمی نیز قابل توضیح می‌شود.

موسیقی می‌تواند درد سکوت، ملال، تنهایی، آشفتگی عاطفی یا ناتوانی در بیان احساس را تسکین دهد. گاهی موسیقی غم را از بین نمی‌برد، اما آن را قابل‌فهم و قابل‌تحمل می‌کند. انسان در یک قطعه موسیقی، احساسی را پیدا می‌کند که خودش نتوانسته بود برای آن کلمه‌ای پیدا کند.

سینما درد محدودبودن تجربه انسان را درمان می‌کند. ما نمی‌توانیم صدها زندگی را در واقعیت تجربه کنیم، اما در داستان‌ها برای مدتی جای آدم‌های دیگری زندگی می‌کنیم، با ترس‌های خود روبه‌رو می‌شویم و از تکرار زندگی روزمره فاصله می‌گیریم. داستان همچنین بی‌نظمی جهان را به روایتی قابل‌فهم تبدیل می‌کند و می‌تواند درد بی‌معنایی یا بی‌روایتی را کاهش دهد.

بازی‌ها معمولاً درد نداشتن کنترل، پیشرفت و بازخورد روشن را درمان می‌کنند. در زندگی واقعی همیشه نمی‌دانیم چه‌قدر جلو رفته‌ایم، قواعد پیروزی مبهم‌اند و تلاش‌ها دیر نتیجه می‌دهند. بازی هدف را مشخص می‌کند، بازخورد فوری می‌دهد و احساس تسلط و اثرگذاری ایجاد می‌کند.

ورزش برای تماشاگر فقط یک رقابت نیست؛ درمانی برای درد تنهایی، بی‌قبیله‌بودن، کمبود هیجان و فقدان یک هویت جمعی است. هوادار در تیم محبوبش، جمعی را پیدا می‌کند که می‌تواند به آن تعلق داشته باشد و پیروزی آن را پیروزی خودش بداند.

طنز فشار واقعیت را برای چند لحظه قابل‌تحمل می‌کند. مسئله را حذف نمی‌کند، اما نسبت ما را با آن تغییر می‌دهد و اجازه نمی‌دهد تمام قدرت روانی ما را تصاحب کند.

هنر می‌تواند درد سطحی‌شدن زندگی، فقدان زیبایی یا ناتوانی در بیان تجربه‌های پیچیده را درمان کند. مخاطب گاهی روبه‌روی یک اثر هنری می‌ایستد و احساس می‌کند چیزی از درونش دیده شده که خودش توان بیانش را نداشته است.

سفر نیز درمان روزمرگی، احساس گیر افتادن، محدودیت تجربه و فاصله‌گرفتن از خود واقعی است. انسان با تغییر مکان، تلاش می‌کند برای مدتی از وضعیت فعلی خود فاصله بگیرد و جهان یا خودش را از زاویه‌ای تازه ببیند.

در تمام این مثال‌ها ممکن است درمان موقت باشد، ریشه‌ای نباشد یا حتی به وابستگی تازه‌ای تبدیل شود؛ اما همچنان وعده خروج از یک وضعیت نامطلوب است.

انسان برای درد تنهایی، اضطراب، بی‌معنایی و دیده‌نشدن به سراغ مدعیان زیادی می‌رود. بعضی از این راه‌ها فقط برای مدتی حواس او را پرت می‌کنند و بعضی دیگر بخشی از درد را تسکین می‌دهند. در نگاه توحیدی، عمیق‌ترین درمانِ تنهایی و بی‌قراری انسان در توجه به خدا و نزدیک‌شدن به اوست؛ اما انسان ممکن است پیش از رسیدن به این درمان، بارها به صداهایی توجه کند که فقط وعده آرامش می‌دهند.

در کسب‌وکار، دیده‌شدن یعنی وعده‌ی درمان

با همین نگاه می‌توان مسئله دیده‌شدن در کسب‌وکار را هم تحلیل کرد.

یک استارتاپ وقتی دیده می‌شود که بتواند به مخاطب بگوید:

  • من می‌دانم چه چیزی اذیتت می‌کند.
  • می‌دانم چه چیزی کم داری.
  • می‌دانم چرا شرایط فعلی برایت مطلوب نیست.
  • و راهی برای بیرون‌آمدن از این وضعیت دارم.

یک محتوا زمانی دیده می‌شود که به یک سؤال، نگرانی، ابهام یا درد فعال متصل شود. یک محصول زمانی دیده می‌شود که مخاطب بتواند میان آن و یکی از رنج‌های زندگی خودش ارتباط برقرار کند. یک برند زمانی اهمیت پیدا می‌کند که وعده دهد وضعیت فعلی مخاطب را به وضعیت بهتری تبدیل می‌کند.

بنابراین دیده‌شدن محصول، نتیجه مستقیم تعداد قابلیت‌ها، پیچیدگی فناوری یا علاقه سازنده به ایده نیست. ممکن است محصولی از نظر فنی شاهکار باشد، اما اگر درد قابل‌فهمی را خطاب قرار ندهد، در ذهن مخاطب اهمیتی پیدا نمی‌کند و دیده نمی‌شود.

از طرف دیگر، ممکن است محصولی ضعیف یا حتی مخرب، صرفاً با تشخیص درست یک درد و ارائه وعده‌ای جذاب، توجه گسترده‌ای به دست بیاورد. وعده‌های دروغین، درمان‌های سطحی، راه‌های سریع ثروتمندشدن و بسیاری از محتواهای فریبنده دقیقاً از همین سازوکار استفاده می‌کنند.

آن‌ها درد را خوب تشخیص می‌دهند، اما درمان واقعی ارائه نمی‌کنند.

به همین دلیل باید میان دیده‌شدن و موفق‌شدن تفاوت گذاشت:

برای دیده‌شدن، وعده‌ی درمان کافی است؛ برای ماندن و موفق‌شدن، خود درمان لازم است.

قلاب، نقطه تماس با درد است

در جهانی که توجه انسان دائماً میان محرک‌های مختلف جابه‌جا می‌شود، حتی یک محصول درمانگر نیز بدون قلاب اولیه ممکن است فرصت دیده‌شدن پیدا نکند.

قلاب می‌تواند یک عنوان، تصویر، سؤال، داستان، تضاد یا وعده باشد. وظیفه آن این نیست که تمام محصول را توضیح دهد؛ بلکه باید در چند ثانیه به یکی از دردهای فعال یا نیمه‌آشکار مخاطب متصل شود.

قلاب خوب به مخاطب می‌گوید:

من درد تو را می‌بینم.

اما این فقط آغاز کار است. اگر پس از جلب توجه، مسیر مناسبی برای مخاطب طراحی نشده باشد، وعده اولیه از بین می‌رود. مخاطب وارد سایت می‌شود، اما نمی‌فهمد قدم بعدی چیست. محصول را می‌بیند، اما احساس نمی‌کند برای او ساخته شده است. با انبوهی از توضیحات و قابلیت‌ها روبه‌رو می‌شود، در حالی که فقط می‌خواهد بداند این محصول چگونه وضعیت او را بهتر می‌کند.

اینجاست که طراحی سفر مشتری اهمیت پیدا می‌کند.

سفر مشتری، مسیر تبدیل وعده به درمان است

قلاب به مخاطب می‌گوید «دردت را دیده‌ام»؛ اما سفر مشتری باید مرحله‌به‌مرحله ثابت کند که محصول واقعاً او را می‌فهمد و می‌تواند کمکش کند.

در این سفر باید جای مشتری نشست و مسیر را از نگاه او دید:

او در نقطه ورود چه دردی دارد؟ آیا خودش از آن آگاه است؟ چه نشانه‌هایی را تجربه کرده؟ چه سؤالی ابتدا در ذهنش شکل می‌گیرد؟ برای اعتمادکردن به چه شاهدی نیاز دارد؟ از چه چیزی می‌ترسد؟ چه ابهامی ممکن است باعث شود مسیر را رها کند؟ و در هر مرحله، چه پاسخ یا تجربه‌ای باید مقابل او قرار بگیرد؟

محصول خوب فقط مجموعه‌ای از امکانات نیست؛ تجربه‌ای است که دغدغه‌های مخاطب را به ترتیب درست تشخیص می‌دهد و دانه‌دانه پاسخ می‌دهد.

در خانه خلاق نبراس یکی از کارهای اصلی ما دقیقاً همین است: سفر مشتری را نقشه‌کشی می‌کنیم و محصول را از زاویه درد، فهم و تجربه واقعی مخاطب طراحی یا بازطراحی می‌کنیم. تلاش می‌کنیم مخاطب از نخستین برخورد تا آخرین مرحله احساس کند این محصول او را می‌خواهد، او را می‌فهمد و با زبان خودش با او حرف می‌زند؛ هر سؤال در جای مناسب پاسخ داده شده، هر مرحله دلیل روشنی دارد و همه‌چیز برای حرکت طبیعی او به سمت حل مسئله طراحی شده است.

در چنین تجربه‌ای، برند برای دیده‌شدن تلاش می‌کند؛ اما مشتری در پایان باید احساس کند این خود اوست که دیده شده است.

محصول ضعیف هم ممکن است دیده شود

یکی از نتایج مهم این نگاه آن است که دیده‌شدن به‌تنهایی نشانه ارزشمندبودن نیست.

یک محصول ممکن است درد مخاطب را به‌درستی تشخیص دهد و وعده‌ای بسیار جذاب ارائه کند، اما پس از خرید نتواند آن وعده را محقق کند. چنین محصولی ممکن است کمپین موفقی داشته باشد، بازدید بالایی بگیرد و برای مدتی فروش ایجاد کند، اما به‌محض تجربه واقعی، اعتماد مخاطب از بین می‌رود.

تبلیغات جای محصول خوب را نمی‌گیرد، زیرا تبلیغات فقط می‌تواند وعده درمان را به افراد بیشتری برساند. اگر درمانی وجود نداشته باشد، تبلیغات در نهایت شکست محصول را سریع‌تر و گسترده‌تر می‌کند.

در مقابل، محصولی که واقعاً درد را درمان می‌کند، به‌تدریج اعتماد، بازگشت مشتری و معرفی دهان‌به‌دهان ایجاد می‌کند. مخاطب دیگر فقط شنونده وعده نیست؛ خودش شاهد اثربخشی درمان شده است.

اینجاست که دیده‌شدن از یک بازی کوتاه‌مدت تبلیغاتی به مسیر پایدار ارزش‌آفرینی تبدیل می‌شود.

آنچه دیده می‌شود، وعده است؛ آنچه می‌ماند، درمان

حالا می‌توان دوباره به سؤال ابتدای جلسه برگشت: چگونه می‌توان کسب‌وکاری ساخت که به دیده‌شدن کمک کند؟

چنین کسب‌وکاری نباید فقط تبلیغ بیشتر، محتوای بیشتر یا نمایش بیشتر بفروشد. کار اصلی آن باید کشف درد، صورت‌بندی دقیق آن، ساختن وعده درمان، طراحی قلاب اولیه و سپس ایجاد سفری باشد که این وعده را به تجربه‌ای واقعی تبدیل کند.

این سیستم باید بفهمد چه کسی درد دارد، درد او آشکار است یا پنهان، با چه زبانی آن را بیان می‌کند، اکنون به چه چیزهایی توجه دارد، کدام وعده می‌تواند برایش باورپذیر باشد و پس از جلب توجه، چه مسیری باید طی شود تا او واقعاً نتیجه بگیرد.

در این نگاه، دیده‌شدن دیگر مسابقه‌ای برای بلندتر فریادزدن نیست. رقابتی است برای عمیق‌تر فهمیدن رنج انسان.

چیزی که درد را دقیق‌تر ببیند، وعده درمان روشن‌تری بدهد و قلاب مناسب‌تری بسازد، زودتر دیده می‌شود. اما چیزی که در نهایت خود درد را بهتر درمان کند، انتخاب می‌شود، می‌ماند و رشد می‌کند.

انسان همیشه به چیزی توجه می‌کند، چون همیشه در حال جست‌وجوی راهی برای خروج از یک وضعیت نامطلوب است. هر صدایی که وعده درمان بدهد ممکن است دیده شود؛ اما فقط درمانگر واقعی است که می‌تواند اعتماد انسان را نگه دارد.

آیا می‌شود کسب‌وکاری ساخت که دردِ دیده‌نشدن را درمان کند؟

حالا به همان پرسشی برمی‌گردم که جرقه این یادداشت را زد: آیا می‌شود واقعاً کسب‌وکاری ساخت که به آدم‌ها، برندها، استارتاپ‌ها، محصولات و محتواها کمک کند دیده شوند؟

در نگاه اول، وعده چنین کسب‌وکاری بسیار ساده و جذاب است:

ای کسب‌وکار، ای استارتاپ، ای تولیدکننده، ای متخصص و ای صاحب ایده؛ مگر درد تو این نیست که با وجود تمام زحمتی که کشیده‌ای، آن‌طور که باید دیده نمی‌شوی؟ بیا، من کمک می‌کنم مخاطب درست تو را پیدا کند، بفهمد و انتخاب کند.

این وعده، خودش دقیقاً روی یک درد واقعی دست می‌گذارد. بسیاری از کسب‌وکارها محصول دارند، اما مشتری کافی ندارند. بسیاری از متخصصان توانمندند، اما شناخته‌شده نیستند. بسیاری از تولیدکنندگان محتوا حرف ارزشمندی برای گفتن دارند، اما صدایشان در میان انبوه محتواها گم می‌شود. بسیاری از استارتاپ‌ها نیز تصور می‌کنند مشکلشان کیفیت محصول است، درحالی‌که گاهی مسئله اصلی این است که مخاطب هنوز نفهمیده چرا باید به آن‌ها اهمیت بدهد.

پس دردِ دیده‌نشدن وجود دارد؛ آشکار، جدی و در بسیاری از موارد، حتی قابل‌اندازه‌گیری است. کاهش فروش، نرخ پایین جذب مشتری، نبود مراجعه، دیده‌نشدن محتوا، ناشناخته‌بودن برند و ناتوانی در رساندن یک ایده به مخاطب، همگی نشانه‌های این درد هستند.

اما آیا یک آژانس تبلیغاتی، ابزار تولید محتوا یا سامانه انتشار خودکار می‌تواند درمان کامل این درد باشد؟ احتمالاً نه. چنین ابزارهایی ممکن است بخشی از مسیر باشند، اما مسئله دیده‌شدن بسیار بزرگ‌تر از تبلیغ‌کردن و بیشتر منتشرکردن است.

کسب‌وکاری که بخواهد واقعاً این درد را درمان کند، باید چیزی شبیه یک سیستم مهندسی دیده‌شدن باشد.

چنین کسب‌وکاری باید از کجا شروع کند؟

اولین کار آن نباید تولید محتوا یا خرید تبلیغات باشد؛ بلکه باید تشخیص دهد چه چیزی قرار است دیده شود، چرا ارزش دیده‌شدن دارد و دقیقاً توسط چه کسی باید دیده شود.

همه نیاز ندارند توسط همه دیده شوند. یک کسب‌وکار صنعتی ممکن است فقط به دیده‌شدن نزد چند مدیر خرید مشخص نیاز داشته باشد. یک متخصص شاید بخواهد در میان جامعه حرفه‌ای خودش اعتبار پیدا کند. یک استارتاپ ممکن است در مرحله‌ای به مشتری، در مرحله‌ای به نیروی متخصص و در مرحله‌ای دیگر به سرمایه‌گذار نیاز داشته باشد.

بنابراین اولین خروجی چنین سیستمی باید پاسخ به این پرسش‌ها باشد:

  • قرار است چه کسی ما را ببیند؟
  • او اکنون چه دردی دارد؟
  • این درد آشکار است، نیمه‌آشکار است یا پنهان؟
  • ما چه درمانی برای آن داریم؟
  • مخاطب این درمان را با چه زبان و نشانه‌ای می‌فهمد؟
  • چرا باید وعده ما را باور کند؟
  • و در کدام نقطه از زندگی یا کسب‌وکارش آمادگی دیدن ما را دارد؟

بعد از آن، باید جایگاه محصول را روشن کند. بسیاری از کسب‌وکارها دیده نمی‌شوند، چون خودشان هم نمی‌دانند دقیقاً چه هستند. مجموعه‌ای از قابلیت‌ها، خدمات و ادعاهای پراکنده دارند، اما یک وعده روشن و قابل‌فهم ندارند.

مخاطب نباید برای فهمیدن محصول، وارد جلسه آموزشی شود. باید در کوتاه‌ترین زمان بفهمد:

«این برای من ساخته شده، درد مرا می‌فهمد و احتمالاً می‌تواند کمکم کند.»

محصول اصلی این کسب‌وکار، محتوا نیست

ممکن است در مسیر دیده‌شدن به مقاله، ویدئو، تبلیغ، روابط عمومی، سئو، شبکه‌های اجتماعی، همکاری با اینفلوئنسرها، رویداد، رسانه یا کمپین نیاز باشد؛ اما هیچ‌کدام به‌تنهایی محصول اصلی نیستند.

محصول واقعی باید مسیر تبدیل درد به توجه و توجه به اعتماد باشد.

چنین کسب‌وکاری باید بتواند:

  1. درد و نشانه‌های آن را کشف کند؛
  2. وعده درمان را به زبان مخاطب صورت‌بندی کند؛
  3. قلاب اولیه متناسب با آن درد بسازد؛
  4. پیام را از کانال درست به مخاطب درست برساند؛
  5. پس از جلب توجه، سفر مشتری را طراحی کند؛
  6. شواهد لازم برای اعتماد را در هر مرحله قرار دهد؛
  7. و در نهایت بررسی کند آیا توجه به اقدام و نتیجه واقعی تبدیل شده است یا نه.

در این نگاه، تعداد بازدید فقط یکی از شاخص‌هاست و حتی ممکن است شاخص مهمی نباشد. ممکن است یک کسب‌وکار با ده هزار بازدید هیچ مشتری‌ای نگیرد، درحالی‌که کسب‌وکاری دیگر با صد بازدید دقیق، چند قرارداد ارزشمند ببندد.

بنابراین این سیستم نباید صرفاً قول «بیشتر دیده‌شدن» بدهد؛ باید قول درست دیده‌شدن بدهد.

دیده‌شدن باید برای هر کسب‌وکار نسخه مخصوص داشته باشد

یکی از دلایلی که بسیاری از خدمات بازاریابی نتیجه نمی‌دهند، استفاده از نسخه‌های عمومی است. برای همه صفحه اینستاگرام می‌سازند، برای همه تقویم محتوا می‌نویسند، برای همه تبلیغات کلیکی اجرا می‌کنند و تصور می‌کنند دیده‌شدن یک فرمول ثابت دارد.

اما اگر دیده‌شدن از درد آغاز می‌شود، مسیر آن نیز باید بر اساس نوع درد، مخاطب و درمان طراحی شود.

برای یک محصول جدید، شاید ابتدا لازم باشد درد پنهان مخاطب آشکار شود. برای یک کسب‌وکار قدیمی، شاید مشکل اصلی پیام مبهم یا تصویر ذهنی اشتباه باشد. برای یک متخصص، مسئله ممکن است کمبود اعتماد و شواهد اعتبار باشد. برای یک تولیدکننده محتوا نیز شاید محتوا خوب باشد، اما قلاب اولیه، بسته‌بندی یا کانال توزیع درست نباشد.

در نتیجه، این کسب‌وکار باید ترکیبی از تحقیق بازار، شناخت مخاطب، استراتژی محصول، طراحی تجربه، برندسازی، روایت، تولید محتوا، توزیع و تحلیل داده باشد. هوش مصنوعی نیز می‌تواند در شناخت الگوهای مخاطب، ساخت و آزمایش پیام‌ها، شخصی‌سازی سفر و بهینه‌سازی مستمر این مسیر نقش مهمی داشته باشد.

اما حتی با وجود هوش مصنوعی، هسته اصلی کار همچنان فهم انسان است: فهمیدن اینکه مخاطب چه دردی دارد، چه چیزی را درمان می‌پندارد، به چه کسی اعتماد می‌کند و در چه نقطه‌ای آماده حرکت است.

آیا می‌توان دیده‌شدن را تضمین کرد؟

احتمالاً هیچ کسب‌وکار صادقی نباید وعده بدهد که هر محصول، فرد یا محتوایی را مشهور می‌کند. همان‌طور که پزشک نمی‌تواند درمان هر بیماری را تضمین کند، سیستم مهندسی دیده‌شدن نیز نمی‌تواند مستقل از کیفیت محصول، شرایط بازار و رفتار مخاطب نتیجه قطعی بدهد.

ضمن اینکه هر چیزی ارزش دیده‌شدن ندارد. اگر محصولی واقعاً درمانی ارائه نکند، ممکن است با قلاب و تبلیغات برای مدتی توجه بگیرد، اما این توجه خیلی زود به بی‌اعتمادی تبدیل خواهد شد.

پس چنین کسب‌وکاری باید گاهی پیش از تلاش برای دیده‌شدن، صادقانه بگوید:

هنوز چیزی برای دیده‌شدن ندارید. ابتدا باید خود محصول، وعده یا تجربه مشتری اصلاح شود.

در بعضی پروژه‌ها، درمانِ درد دیده‌نشدن از تبلیغات شروع نمی‌شود؛ از بازطراحی محصول آغاز می‌شود. محصول باید واقعاً بخواهد مخاطب را بفهمد، مسئله‌ای را حل کند و تجربه‌ای بسازد که ارزش تعریف‌کردن برای دیگران داشته باشد. بعد از آن می‌توان برای رساندن این ارزش به بازار برنامه‌ریزی کرد.

شاید کسب‌وکار آینده، کارخانه تولید توجه نباشد

ایده جذاب این نیست که کارخانه‌ای برای تولید بازدید بسازیم. بازدید مصنوعی، دنبال‌کننده بی‌ارتباط و توجه زودگذر فراوان است و الزاماً مسئله‌ای را حل نمی‌کند.

ایده بزرگ‌تر این است که سیستمی بسازیم که میان یک درد واقعی، یک درمان واقعی و یک مخاطب واقعی ارتباط برقرار کند.

به کسب‌وکار کمک کند بفهمد چرا دیده نمی‌شود؛ آیا درد اشتباهی را هدف گرفته، درمانش ناکارآمد است، وعده‌اش نامفهوم است، قلاب ندارد، در کانال اشتباه حضور دارد یا پس از جلب توجه، سفر مشتری را رها کرده است.

بعد، همه این اجزا را کنار یکدیگر قرار دهد تا مخاطب احساس کند:

«این دقیقاً مسئله من است.»

«این‌ها من را فهمیده‌اند.»

«این راه‌حل برای من ساخته شده است.»

«می‌توانم به آن اعتماد کنم.»

و نهایتاً:

«می‌خواهم آن را امتحان کنم.»

در این نقطه، دیده‌شدن دیگر یک اتفاق تصادفی نیست؛ نتیجه طراحی درست رابطه میان درد، وعده، توجه، اعتماد و درمان است.

من مدتی است روی همین سؤال فکر می‌کنم: آیا می‌شود از این نگاه، یک مدل کسب‌وکار واقعی، مقیاس‌پذیر و متفاوت ساخت؟ چیزهایی هم نوشته‌ام و به طرح‌هایی اولیه رسیده‌ام، اما هنوز می‌خواهم آن‌ها را بیشتر بپزم، نقد کنم و از یک ایده جذاب به یک مدل قابل‌اجرا برسم.

به‌زودی یادداشت مستقلی درباره همین کسب‌وکار، اجزای آن، مدل درآمدی، فرایند کار و امکان ساختنش منتشر خواهم کرد. بااین‌حال، آن یادداشت بدون این بحث ناقص بود؛ چون پیش از طراحی کسب‌وکاری برای دیده‌شدن، ابتدا باید روشن می‌کردم که از نظر من دیده‌شدن چیست، توجه از کجا می‌آید و چرا هرچه دیده می‌شود، پیش از هر دیده شدن وعده درمان یک درد است.

برچسب ها:
درج دیدگاه
icon

عنوان دسته بندی

پیش ثبت نام